رضا قلى خان ( هدايت )

159

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

پرندكان است و برپوس نيز كويند حكيم سنائى در صفت كوران و لمس اعضاى پيل كفته شعر آنكه را بذر پيل ملموسش * دست و پاى سطبر برپوسش كفت شكلى چنان كه مضبوط است * راست همچون عمود مخروط است برتاس بر وزن كرباس نام شهرى بوده از تركستان و به تصرف روس آمده و ارباب لغت نوشته‌اند كه از پوست روباه آنجا پوستين كنند از اين قرار خز و سنجاب و سمور خواهد بود و بقول شيخ نظامى در قصهء اسكندر و روس نام پهلوانى بوده است برتاشك به وزن فردا شب كياهى است كه آن را بو مادران كويند و بر تراسك نيز به همان معنى است و آن برانجاسب است كه مرقوم خواهد شد بزننك به وزن خرچنك تنك دويم باشد از دو تنك زين و بمعنى تنك بالا است كه آن را زبرتنك نيز خوانند شرف شفروه نظم كرده شعر يكران تراخم فلك زين * طوقش قمر و مجرّه بر تنك وقتى من نيز كفته‌ام شعر سر ريخته تا بر تبرزين * خون آمده تا سر زبر تنك و بر تن ضد فروتن است يعنى سركش برتيبا به زبان زند و پازند پرستوك را كويند در برهان آمده در فرهنكها نيست برج بفتح اول و دويم رستنى باشد كه آن را اكر تركى كويند برجاسب به وزن ارجاسب نام دليرى كه از توران با پيران بجنك كودرز آمده بود برجاف بضمّ اول و سكون ثانى نام غله‌ايست كه آن را بتازى ملك و جلبان كويند در جهانكيرى و برهان چنين مرقوم شده برچخ با اول مفتوح بثانى زده و جيم مفتوح بخا زده نيزهء كوچك نه دراز و نه كوتاه كه اكثر و اغلب مردم هندوستان دارند و بمعنى زوبين است آن را برجه نيز كويند خاقانى كفته شعر از خنجر دورويه سه كشور كرفتنش * و ز برجخ سه‌پايه دو سلطان شكستنش برجند بكسر اول و فتح جيم قريه‌ايست از ولايات خراسان نزديك بدشت بياض برجيس بفتح نام ستارهء مشتريست و آن را زادوش نيز به پارسى كويند مختارى كفته شعر خوانده نظم وصال را برجيس * كشته تير فراق را برجاس من نيز كفته‌ام شعر چون عطارد قرين كيوانش * جرم برجيس بايدش برجاس اعراب فتح آن را كسر كرده برجيس كرده‌اند چنان كه در درّة الغواص حريرى آمده برجدن مخفف برچيدن است عمق بخارى كفته هواى قيروان برچد نقاب قيركون از رخ * سپهر ساج كون بنهاد تاج عاجكون بر سر و آن را برچده نيز كويند كه مخفف برچيده است برخ به وزن چرخ پاره و حصّه و بهره و لخت و بعض و برخى بمعنى پارهء و حصهء و چون شتر قربانى را پاره‌پاره برند آن را شتر برخى كفته‌اند و چون برخى بمعنى قربانيست برخيت شوم يعنى فداى و قربانيت شوم ملك الشعراء كاشانى بهر دو معنى كفته شعر چون هيون برخيم اى جان من برخى شاه * زنده اعضايم برند و من زهر در بيكناه شيخ سعدى كفته شعر همى رفتى و جان و دل در پيش * دل دوستان كرده جان برخيش هم سعدى در غزليّات كفته برخى جان سوزمت كه شمع افق را * پيش بميرد چراغدان ثريّا ديكرى كفته شعر كل آب شد از شرم چو روى تو بديد * در سرو خم افتاد چو قد تو چميد دل بندهء آن سرو كه چون قد تو رست * جان برخى آن كل كه چو روى تو دميد ديكر بمعنى تالاب و استخر و بمعنى برق برادر رعد آمده ماهى را نيز كفته‌اند و بمعنى سرشك آتش نيز باشد بمعنى شبنم هم در برهان آورده و به اين معنى بضم اول كفته و بضم اول نام سياهى بوده از اولياء اللّه در قديم كه آن را برخ اسود مىناميده‌اند برخان بر وزن ترخان بمعنى آواز و صدا و نام ولايتى از ملك فارس كفته‌اند برخج بر وزن اعرج بمعنى زشت و نازيبا و زبون و بفتح اول و ثانى هم آمده است برخش بر وزن درخش پشت اسب را كويند بقول برهانست برخفج بمعنى آن كرانىست كه در خواب بر مردم افتد و آن را فرنجك نيز كويند و تبديلات بسيار دارد و برخفجى بمعنى ستيزه كارى و درشتى آمده است و كفته‌اند تا فراق آمد و بكرفت چو برخفج مرا برخوابه به وزن سردابه به معنى تشك و نهالى و رخت خوابست و همخوابه را نيز كويند كه در بر آدمى بخسبد برخور با واو معدوله بر وزن صفدر بمعنى بهره‌بر يعنى صاحب حصّه و قسمت و شريك و انباز و اين مركب است چون كنجور و رنجور و در اصل برخ‌بر است فرخى كفته شعر ز بس عطا كه دهد هركه زو